فرسایشی در شعر و هنر
با قاب خالی عکس

پشت ورقهایم پنهان می شوم

و به چهره زنی مات زل می زنم

و می زنم زیر گریه

بی هیچ دلیلی

نخیر !

کس اعتراض نمی کند

پرده به پرده

بازی به بازی

نمایش خود را جلو می کشد

که من می پرم درون ورقهایم از ترس :

حالا از لورکا

- دهکده لعنتی

با برناردا

مادری منفور هم کاسه می شوم

و پدری که اولش مرد

تا شروع کنم ...

رک

چهار خواهر ترشیده با آدلای جوان

لورکا خطاب به آخر این سطرها :

- بقیه اش را خودت بنویس

دیگه نمی خواکم بمیرم

همیشه اسطوره هان که دروغ می گن

و من برای همیشه پشت روایتم سنگر می گیرم

با تفنگی کاغذی

هو فدریکو !

هو فدریکو !

از اولش الکی گریه نمی کردم

بیدارشو !

هیچ حای این روایت وقت خوابیدن نیست

ما باید سازهایمان را کوک کنیم تا صبح

هر چند چرخ های آفتاب سویل لغ و لغ کند

و بر این غروب پایانی نباشد

روی ورق های تو همه می دانند که آخر آدلا می میرد

به خاطر چهار خواهر دیگر اما تو نمی خواستی او محکوم شود

که تا آخرش در تاج خاری در اوراق ات پرسه بزند پس کشتی اش

بحث بالا گرفت

که یکهو اختیار از کفم در رفت

و لورکا از درون ورق هایم بیرون زد

دست راستش را بالا برد :

- من فدریکو گارسیا لورکا متولد پنجم ژوئن ۱۸۹۸ در گرانادا

خود را قاتل کلمات روایتم می دانم

بی هیچ حرفی

هو فدریکو !

هو فدریکو !

اینجا دادگاه نیست چه می دانی تو را صبح دست بسته خواهند برد

چهار خواهر قاتل انتظار تو را می کشند

تا نکند دیوار ها رسوایی آدلا را مخفی کنند

امشب وقت روایت گردشی دنیاست

بی هیچ تغییری

که برنادا با تفنگ قدیمی اش

دنیا را سیاهپوش گرفته است

دیگر دیر شد

در یکی از همین ساعت ها

شاید ساعت تکرای پنج عصر

پشت بوته های گرانادا

گزمه ها زار زار خندیدند

و فدریکو بی هیچ دستی خون آلود

از این به بعدش را خودم ادامه می دهم

آدلا در را بازکن

طناب را ببر

تو باکره نخواهی مرد دست های آرام من

با پیراهن خون آلود لورکا

هنوز بربالای سر این روایت حکم می کنند

هر جند قاضی نیستم

اما دنیا را تبرئه نخواهم کرد

بی هیچ گناهی

بیا آدلا

پشت ورق های من پنهان می شویم

بی هیچ ترسی

با هزار آدلای جوان

هزار راوی

خیال کورکا آخرش را جا انداخته با چهار دختر برناردا

دوستت دارم آدلا

به لورکا چه !

او که دیگر مرده است

من که عروسک گردانی خنگ نیستم

که روایت را به عروسک های دنیا بسپارم

بی هیچ سیاهه ای

بی هیچ زبان غریبی

بی هیچ بازی ای

آدلا ...

و روایت ادامه دارد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط اشکان صالحی ؛ کولی  | 

برمی گردم
از سر همین سطر به پشت
و به خودم پشت می کنم
مثل پائیز که هر کجا گم شد ... شد
حالا
آبان با کوچه های روانی اش
پای روی خط کشی های سپید می گذارم
و
خودم را روی دیوار های آبان می کشم
همین آبان
که اولش کریمخان است
و
آخرش من خودم را گم می کنم
گم
روی همین دیوار
که انگار
تا دیروز
هر روز پسرکی هشت ساله
روی آن نقاشی می کرد و
می گفت :
چرا آبی ؟
چرا درخت ؟
حالا همان پسری که
خودش را
از روی دیوار ها دزیده
می روم
تا از باقی مانده
این روزها
جمع می کنم
خودم را
دستهام
شاید ...
نمی دانم
رو به دیوار می روم
پشتم اسپند دود نکن
اسفند بر می گردم.
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 0:32 قبل از ظهر  توسط اشکان صالحی ؛ کولی  | 

کرم خاکی

امروز صبح

قهوه ام را تلخ تر ورق زدم

چشم هایم 

روی هیچ جای این ورق ها آرام نیست

انگار در سلاخانه 

در ضرب و شتم سیلندر و آب و مرکب

تار و پود این کاغذ باطله ها را از حلقوم شان بیرون کشیده اند

که حروف این تیتر ها یکی در میان جا تر می کنند

این مرکب ها به دروغ عادت دارند

آرایش نظامی کلمات از سمت راست و چپ و شمال و جنوب

خواب های بدی را برایمان آرزو می کند

پایین  کسی تلگرافی می گوید 

نفت از هوای مسجد سلیمان هم داغ تر است

طلاهای تان نفروشید

لید هواشناسی خبر از توده های پرفشاری از غرب می دهد

که می خواهند البرز را هم تخت لوت کنند

بی خبر از آن که

موریانه های محلی بدون هیچ قصد قبلی

نام البرز و دماوند را

 از تمام لغت نامه های دهخدایی به ساختمان های مجازی اطراف سوئیس تحویل داده اند

مردمی از جنس پروتوکل صلح و آزادی

ورق که می زنی

می بینی آدم های سیمانی کمی خوشحال ترند

تیتر حوادث از آن خطرهای بزرگ است

مگس های به شهرهای کناری را در حال تجاوزند

و مردم را با تعلیق از سیم برق و لوله آب آویزان کرده اند

[ با فونت قرمز ]

زنی به جرم دوست داشتن دو مرد خودش را خواهد کشت

تازه می فهمی به ستون رو به رو تهاجم شده

شاعری خودش را در فعل های کتاب اش گم و گور کرده و دارند دوباره تقطیع اش می کنند

و کارگردان چندین فیلم پرفروش خیابانی به خارجه صادر می شود

آن زیر تیتر ریزی دارد جیغ می زند

روزنامه نگار اجتماعی به خاطر وبگردی شبانه اش

به ستون پست عاشقانه تبعید شد

قهوه ام تمام می شود

صفحه آخر

تصویر یک کرم خاکی است

با پانوشت

بدون شرح! 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:4 بعد از ظهر  توسط اشکان صالحی ؛ کولی  | 

کریم رجب زاده

سکوت چرا؟

دست‌های کولی‌ام 

چند وقتی‌ست

تب شما را گرفته است       آقا!

من به هیچ

با این آسمان پا به ماه قرارهای شما چه کنم؟

- بگو

چند قدم آن طر‌‌ف‌تر ببارد!

عینکت را بردار

کمی بخند

بگذار گونه‌هایت آفتابی شود

از میهمانی ماه       بگو

- مشتت را بالا ببر

بازکن

ستاره ها درونش لانه می‌کنند

از کتاب‌هایت بیرون بزن      آقا!

 کمی برای‌مان شعر بخوان

" بیا به روزهای برنمی‌گردد برگردیم "

می‌خواهم در حسرت دستی آشنا

تنها به خانه برنگردم

-  " دهان باز کنم قلاب‌ها به صلابه‌ام می کشند "

از پنجره نگاه کن عابران خیابان‌های جهان به روایت تو ایستاده اند

لب بازکن !

 -  "  نه شایسته سوختنیم

نه سزاوار به دریا ریختن

به خاک سپرد‌‌ن‌مان نیز

گناهی عظیم است

که

جای مردگان را تنگ می کنیم  "

مرد با سیبیل‌های خندان              گم شد.

 

تابستان ۸۲

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط اشکان صالحی ؛ کولی  | 

آخرین مطلب از http://pavaraghi.persianblog.ir/ :

شاید این چندمین باری است که میخوام این وبلاگ رو از نو راه بندازم ولی هر با یه مسئله مزخرف روزمره پیش میاد و نمیشه وقت بزارم

از آخرین باری که راجع به شعر نفسم گرفته خیلی گذشته مثل اینکه من نمی تونم دوباره داد بزنم باورم نمیشه با این سرعت گذشته همین چند روز پیش بود که مریم جعفری تو یه پاتوق مشترک دیدمش هنوزم جمع گذشته یادم هست

پورنگ بهادر - جمال - راهب - علی آدینه - یکتا ...... انگار نمی خوام از دهنم پاک بشن

حسابی دلم برای همه تنگ شده می خوام دوباره نفس بکشم نمی دونم تا حالا می کشیدم یا نه اما می خوام هر روز عمیق تر و عمیق تر به همه چی نگاه کنم

می خوام برگردم از سر همین سطر به پشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 2:24 بعد از ظهر  توسط اشکان صالحی ؛ کولی  |